یادم می ماند!

هفت ساله بودم که انقلاب شد اما خوب به خاطر دارم ان روزها رو.

سی و هفت ساله ام که در مرکز شلوغی های ولیعصر و فاطمی به این سو و آن سو کشانده می شوم. می روم تا کنار همسرم باشم او از صبح در محل کارش شاهد است و به نوعی حبس شده اند و تنها نظاره گرند. می روم که در خیابان باشم و یادم بماند، که بتوانم صحنه ها را با آنچه در تلوزیون از اسرائیلیها و فلسطینی ها می بینم مقایسه کنم و نتیجه بگیرم که این اسرائیلی ها هم آدمهای خیلی بدی نیستند در مقایسه، از سنگ اندازی ها، آتش زدن ها، گاز اشک آورها، باتوم های برقی که هدیه می شود به تن و بدن همین جوانان که حتما تعدادی از آنها هم پدرانشان را در جنگ برای دفاع از همین حکومت و نظام  از دست داده اند و حالا دارند از همین نظام مقدس چوب می خورند آن هم از نوع برقی! می روم که یادم بماند و بتوانم مقایسه کنم میدان خراسان را در سال 57 و میدان فاطمی را در سال 88.

بغض می کنم می لرزم و به رنگ پریده ی همکارم که همراهم است و به لرزش دستان همسرم نگاه می کنم به اوکه  نگران است که چرا به آنجا رفته ام مگر نگفته بود که آژانس بگیرم حتما و بروم خانه حتما! به گله گرگهای باتوم به دست که یورش می برند به سمت فرزندان این سرزمین با نفرت نگاه می کنم. به لرزش و بغض دختری که مورد ضرب قرار گرفته و به پسرکانی که تا دیروز روی نیمکت دانشگاه با هم می نشستیم و شیطنت می کردیم و امروز سرشان در حوض میان میدان فاطمی زیر آب می رود با فشار پوتین پسری دیگر از این سرزمین!

اینها را می نویسم که یادم نرود. یادم می ماند که همکارم در همین شرکت می گوید که حق تیر دارند و باید بزنند پدر این سوسول ها را در بیاورند! یادم می ماند که این داعیان عدالت و  مهرورزی چه عادلند و چه مهربانند. یادم می ماند  تصویر رئیس جمهور منتخب !!! مردم  را در تلوزیون که فرط هیجان کف کرده و در کمال مهرورزی !!! در خیابان نیروهایش جوانهای مردم را می نوازند و در تلوزیون مردمی! خودش از خانواده ی این جوانها تشکر می کند که انتخابش کرده اند. از این که مردم باید امید داشته باشند! کشور باید به جلو رود! و ... دیگر نمی توانم تحمل کنم.

می روم که یادم بماند که مردم تنها خواستند که رای شان خوانده شود و در حکومت اسلامی این جواب خواستن حق است.

پ.ن. : زهرای علی، همسر عدالت، بانوی تقوا، تولدت مبارک! باید خوشحال باشم این روزها از تولدت؟ از روز مادر؟

/ 1 نظر / 10 بازدید
سپیده

روز عجيبي بود. مخصوصا براي هم سن و سالهاي من كه هميشه اين صحنه ها رو فقط از تلويزيون ديده بوديم. درست عين جنگ بود. اصلا انگار نه انگار كه همه مال همين مملكت و هموطن هستيم. اگه اين معني هموطن بودنه پس صد رحمت به هزاران دشمن!!!!!!!!!!!!!