قهرمان کودکی من ، کجایی؟

من از بچگی عاشقت بودم . خودم که یادم نیست ولی از وقتی که یک جنین بودم تو کنار ما زندگی می کردی . اولین خاطراتم از تو زمانیست که سه چهار سالم بود.وقتی که سرباز بودی و میدانستم آن لباس را که می پوشی می روی و تا روزهایی که نمی دانستم چند تاست ولی خیلی طولانی بود بر نمی گردی و این غصه کودکی من بود. باور می کنی که خیلی دوستت داشتم؟ باور می کنی که هنوز بعضی هنرپیشه ها که شبیه تو هستند را دوست دارم بی دلیل؟ باور می کنی وقتی که مادر شوهرم می گوید که پسر کوچکم شبیه توست خوشحال می شوم؟ لعنت بر این ریشه ها!

 وقتی تب می کردم در کابوسها و هذیان گوییهام تنها صحنه آزار دهنده این بودکه عده ای سوار بر اسب و شمشیر به دست وارد خانه مان می شدند و می خواستندکه باتو بجنگند و در کابوسهای من تو همیشه به باریکی یک مو بودی و قطعا بازنده می شدی من جیغ می زدم و بیدار می شدم هنوز در بیداری تو را در شعله های آتش می دیدم که مثل مو می سوزی ...  در آن اتاق کوچک قدیمی یادت هست کجا را می گویم؟ همان که پلاکش 100 بود! بعد پدر هوشیارم می کرد مرا در آغوش می گرفت پدر نوازشم می کرد و آرامم می کرد خود را نشسته روی زانونش می دیدم که میگفت چیزی نیست من اینجا هستم ! حیف حیف که دیگر نیست که بگوید هیچی نیست من اینجا هستم حیف که دیگر نیست. آه که هنوز گرمی دستان پر موی و مهربانش را روی پوست صورتم حس می کنم.

در خانه ما زندگی می کردی درس خواندی سربازی رفتی و ازدواج کردی ، مادر از تو حمایت کرد و پدر برایت پدری اگر نکرد برادری که کرد، نکرد؟ همان که تو شاگردش شدی بعد از سربازی و کم کم اوستای کار و بعد تر ها هم خودت مستقل شدی وحالا هم همان حرفه را ادامه می دهی و از  عنایت خدا و تلاش خودت و لطف پدر حالا همه چیز داری ! وچه خوب است که موفقی.

انگار که زندگی تو با زندگی ما و پدر به نوعی گره خورد. داستان عجیبی است. وقتی پدر ازدواج کرد تو به همراه همسرش وارد خانه اش شدی او حمایت کرد. درس خواندی. راه و رسم کار را به تو آموخت همیشه دوستت داشت یادت می آید؟ برقعی را می گویم! چقدر سر به سر هم می گذاشتید. همیشه دوست بودید انقدردوستت داشت که در آن قضیه کذایی هم بهت از گل بالاتر نگفت! انگار که تو هم برایش فرزندی بودی و گذاشت که فشاری که بر من می آید برتو نیاید . تو را مقصر ماجرا ندانست که البته هم نبودی ولی می توانستی که نقش بهتری ایفا کنی، می توانستی نه ؟ هر چند که کنار کشیدنت مرا قوی تر کرد و راضیم که نبودی لوسم کنی مثل وقتی که همه میگفتند که چرا چپ دستم و تو هی لوسم می کردی که نگران نباش تو باهوشی!  

وقتی چهار ساله بودم از کابوس مردن تو از تب می پریدم تنها دغدغه تب های من آن کابوسهای لعنتی بود . وقتی بزرگتر شدم چند سالی بعد کابوسهایم واقعی شد اما در آن تو نمی سوختی کشته نمی شدی خودم بودم که می سوختم . ولی آن روزها یادم هست که خودت را کنار کشیدی پشت همسرت پنهان شدی  و کم کم شروع کردی برای راحتی وجدان خودت هی به من وصله هایی چسباندی. عیبی ندارد دلم گرفته نیست از آن روزها. باور کن دلم گرفته نیست. لعنت بر این ریشه!

بعدتر ها در یک روز از روزهای آبان پدر در آغوش تو جان داد! عجیب نیست این؟ تو را صدا کرد نه ؟ شاید می خواست تو را متوجه چیزی کند نه؟ او رفت  به سادگی در یک دم.

در این چهار سال هوا که این طور می شود یاد آن روز می افتم و بعد هم یاد تو ! یاد آن کابوسها! یاد همه ی بی مهری هایت! یاد این که یادت رفت  که روزهایی را در خانه ما گذراندی و برای بازماندگان حالا که پدر نیست می توانی نقشی داشته باشی. خودت می دانی که حرفم پول و حمایت مادی نیست . خودت میدانی . یاد این می افتم که در این چهار سال چهار بار هم در آن خانه را نکوبیدی. چهار ساعت را هم با دختری که قهرمانش بودی نگذراندی! این ریشه هایت کجایند؟ نکند که با قطع کردن درختان باغ جیران ریشه هارا هم اشتباهی قطع کرده باشی؟ نکند که ... بگذار نگویم بخاطر جیران نگویم که میدانم راضی نیست کسی از پسرش انتقاد کند حتی اگر پسرش به سادگی درخواستهای کمک نزدیکانش  را با زبانی نیش دار و با منت  رد کند ؟ نکند که ریشه هایت لای برگهای معطر نارنج باغ علی میرزا گم شده باشد؟ نکند که همه مهربانیت را در بیسیم جا گذاشته باشی؟ نکند که مهربانیت در روزهای کودکی من جامانده باشد؟

 نکند که  فراموش کردی همه روزهای مهربان کودکی را! اینها چقدر تلخ است خیلی تلخ. تنها اینجا می توانم برایت بنویسم. و کاش این چند نفر آشنا اینجا را نمی خواندند.

البته بی مهری هایت سریالیست برای خودش . نمی دانم تو را چه شد؟ نمی خواهم بگویم. نوشتنش سخت است برایم. کاش می شد که به خودت بگویم کاش می شد دوباره کودک شوم و سفار ش کنم که نکند وقتی بزرگ شدیم بی مهر شوی، نکند وقتی مادرت مرد دور سهم خودت از یک باغ بزرگ را یک دیوار خاکستری بلند بکشی و چند تا هم قفل به در و پنجره اش بزنی، کاش می شد انوقت ها که برایم قصه می خوندی بهت میگفتم که نکند وقتی بزرگ شدی قلبت را در کودکی ، در همان پلاک 100 جابگذاری، نکند مشکل خواهر کوچکت تو را به درد نیاورد، نکند همسر برقعی را فراموش کنی، نکند خانه مرا بلد نباشی، نکند فرزندان برقعی همان ها که شاهد بدنیا آمدنشان بودی را فراموش کنی، نکند .... کاش آن روزها وقتی دستم را گرفته بودی و به پارک ولیعهد بردی و عکس یادگاری گرفتی بهت می گفتم نکند این روزها را فراموش کنی ... حیف

حتی همین الان هم نمی توانم بگویم که کاش بیایی خانه ام و بهانه نیاوری برای نبودنت، کاش بدانی که این ریشه لعنتی را نمی توانم قطع کنم. کاش بدانی و به یاد آوری یک روز جمعه از ماه آبان چه اتفاقی افتاد برای برقعی ، کاش بدانی شاید فردا من یا تو نباشیم و این هم مهر در سینه مان دفن شود بی آنکه مجال ظهور  پیدا کند؟راستی تو با ریشه ات چه کردی ؟ با بوی آن روزها، با خانه جیران، با ایوان بزرگش، با همه خواهر ها، با خواهر زاده ها، با خاطرات، با بوی گوجه خورش؟ با نبود همه اینها چه می کنی؟ 

/ 5 نظر / 10 بازدید
شما همتون دروغگویین

سلام. اتفاقی اومدم اینجا.اما خوشم اومد..لذت بردم. اگه دوست داشتی به منم گاهی سری بزن.[گل]

یاسمن

میدونی منم گاهی میگم ای کاش اشناها وبلاگمو نمیخوندن تا یه دل سیر از دلتنگی هام مینوشتم. حیف که کوچکترین حرفی میشه سیل تلفنها و اس ام اس ها که منظورت فلانی بود؟ راستی اون بچه ها خیلی به شیر خشک احتیاج دارن فکر میکنی اگه بخواهیم پست کینمی خیلی هزینه اش بشه؟ البته من گفتم نمیتونیمی پست کینمی اما الان که اومدم وبلاگت گفتم نکنه تو بعدا بگی میتونستم

یاسمن

میدونی منم گاهی میگم ای کاش اشناها وبلاگمو نمیخوندن تا یه دل سیر از دلتنگی هام مینوشتم. حیف که کوچکترین حرفی میشه سیل تلفنها و اس ام اس ها که منظورت فلانی بود؟ راستی اون بچه ها خیلی به شیر خشک احتیاج دارن فکر میکنی اگه بخواهیم پست کینمی خیلی هزینه اش بشه؟ البته من گفتم نمیتونیمی پست کینمی اما الان که اومدم وبلاگت گفتم نکنه تو بعدا بگی میتونستم

من سه نفر

قهرمان یک کودک عروسکه .اونهم عروسکی دست ساز خودش با یه تیکه پارچه کهنه و یه چوب خشک .قهرمان کودکی تو هم یه عروسکه که تو کودکی تو جا مونده وقتی بزرگ شدی یادت رفت با خودت بیاریش.شایدقهرمان کودکی تو توی اون کابوسها شکست خورد و مرد.هر چی که شد یادت باشه که قهرمانها مال خیالات و کابوسهان .وقتی که بیدار شدی می بینی که قهرمانت تبر دستشه .انقدر به فکر ریشه نباش این ریشه ها گاهی ریشن.