یک مسافر

من فقط یک مسافرم مثل خود شما ! یک سفر چند ساله و بعد هم مقصد

بیش از این نبازی!

آی ایهاالناس ! به پیر به پیغمبر هر چی که انجام بدید بهتون برمی گرده. کاش باور کنید!

بخدا من ضمانت می دم که برمی گرده ! خیلی زود !خیلی زود! مدل همون کاری که کردین جنس همون حرفی که زدین . باور کنید باور کنید .

متاسفم بانوی بزرگوار ، امروز خوشحال نیستم که نیشی که 12 سال پیش زدی بیش از 4 سال است که مداوم به تنت نشسته . بخدا خوشحال نیستم. من فقط در عجبم از این همه نظم و حافظه کائنات که هیچ فراموش نمی کند . هر چند که من و مادرم فراموش کرده بودیم.

بخدا که خوشحال نیستم. فقط متحیرم.

بانو عزیز کاش می شد که بگویمت دست بردار امروز هم دیر نیست. از دروغ دست بردار از این همه نقشه و تظاهر دست بکش. در هر محکمه ای که پیروز شوی (که نمی شوی) بازنده آخر این ماجرا توئی. بانوی عزیز فکر کن! به دنبال چه میگردی از این همه دروغ و دغلی که بازی می کنی! چقدر تجربه ! فکر کن ! خواهش می کنم. دست بکش از این هم خودخواهی و پشت هم اندازی. رها کن . به یاد آور که تو هم حامل روح خداوندی. این قدر در در حضیض نباش. بخاطر خودت که زندگی خیلی کوتاه است عزیز جان.

نویسنده : : ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

طی طریق مسافر!

من اصولا آدم مادیگرایی نیستم. بنابراین از چیزهایی که دارم به راحتی میگذرم. اگه کسی به یکی از وسایل من ابراز علاقه کنه می تونم به راحتی ازش بگذرم و بدمش به طرف. خب این خاصیت خوبی هست یا نه نمی دونم و چندان هم اهمیتی نداره. از طرفی شنیدن در مورد مشکلات دیگران می تونه به راحتی حالم رو بد کنه. اینو بدون اغراق می گم . انقدر در همذات پنداری با اون فرد قوی هستم که شاید بیشتر از خود طرف حالم خراب می شه.در طی روز صد بار خودم رو جای اون می ذارم بیچارگی رو تجربه می کنم . ناامیدی رو تجربه می کنم و خلاصه یه حالی به خودم می دم ( یه جورایی خود آزاری )  خب این خاصیت خوب نیست اینو میدونم. گاهی برای اینکه حال خودم بهتر بشه تا حد توانم سعی میکنم بهش کمک کنم یا سعی می کنم که کمی از بارش رو کم کنم. تا این جا رو داشته باشین.

موارد این چنینی خیلی پیش اومده همینطور که برای همه شما ها هم پیش اومده که کسی ازتون مستقیم کمک بخواد یا خبرش به گوشتون رسیده باشه که فلانی گرفتاره. بعد از انجام کاری که می تونستم انجام بدم کمی احساس آرامش و متاسفانه احساس از خود متشکری بهم دست داده. اوایل که دوست داشتم طرف حتما بدونه که من این کار رو براش کردم ، به روم نمی آوردم ها ولی ته دلم کلی حال می کردم کلی خدا رو شاکر بودم که بهم توان داده و من هم چقدر آدم خوبیم که می تونم ببخشم. کم کم این بخشش ها که باید زمینه رشد و تکامل روحی من رو فراهم میکرد تبدیل شد به یه ابزار درونی و مخفی خودپسندی و خود متشکری و شاید دیگه تبدیل شد به دست اندازهایی برای رشد معنویم. یه مدت سعی کردم که لذت و شیرینی این تشکرها و حق شناسی ها رو برای خودم ریشه یابی کنم. فکر کردم چرا در حالتی متواضعانه به چشمهای طرف نگاه می کنم و دلم غنج می رود از حق شناسی و تشکر طرف.  بعدها انگار رشد کردم در این زمینه. اصلا دوست نداشتم که طرف بدونه مخصوصا اگه قراره که باهام چشم تو چشم بشه. خودم وقتی طرف رو می دیدم بیشتر احساس خجالت می کردم و البته از احساس تازه ای که ایجاد شده بود راضی تر بود حتی وقتی مادرم دعایم می کرد خجالت میکشیدم. این حس جدید را دوست داشتم. از تشکر دیگران خوشحال نمی شدم. 

مرحله بعدی این بود که من چرا احساس رضا یت می کنم که مشکل کسی رو حل کردم دنبال ریشه هاش گشتم حالا که به دنبال لذت تشکر و شو آف نبودم دیگه این رضایته از کجا میومد؟

 ته تهش به یه چیزی رسیدم . فهمیدم من با بخشیدن یا کمک کردن به انسانی انگار که خداوند رو بدهکار خودم می کردم. انگار که به طور نامحسوسی ازکائنات طلبکار بودم. البته این احساس خیلی روشن و قوی نبود اما در ریشه داشت می جنبید. فکر کردن در موردش شهامت احتیاج داشت . شناخت اینکه واقعا واقعا علتش چیست انگار مرا می ترساند که نکند من جزئ آدمهای در مسیر نباشم! ولی موفق شدم با خودم روراست تر باشم . در هر کیسی که پیش می آمد و البته زیاد هم نبود دنبال تجزیه و تحلیل حسم بودم وفهمیدم که بله بنده طلبکارم یعنی می دانم که خدا و کائناتش روزی اثر این کار خوب را بهم باز میگرداند حالا به من یا بچه هایم یا عزیزانم فرقی نداشت. یعنی میگفتم خب خدایا ببین من تونستم به کسی که نیاز داشت کمک کنم البته تو لطف کردیو  به من این توانایی رو عطا کردی  که بار کوچیکی رو از دوش بنده ای بردارم! ولی به هر حال ! حالا نوبت توست که جبران!!! کنی.  حالا تو هم این کار رو برای من بکن. راستش وقتی به این درک رسیدم که ریشه مثلا!!! کارهای خیرم چیه اصلا از کل عمل  بدم اومد انگار من با نیت دیگه ای و دارم با منت به خدا و طمع رحمت بیشتر خدا این کارا رو می کنم. از این هم بدم اومد.

درسته اگه کسی بتونه کاری بکنه حتی با این نیت و طمع هم خوبه و بلاخره به کسی کمک کرده ولی به دل من نمی چسبید چون میدونستم که ته تهش یه جور خودخواهیه نه دیگر خواهی.

الان دارم به این مرحله فکر می کنم که  چه خوب بود که تمام بخشش هایمان به خاطر عشق باشد. عشق خالص به انسانی که شاید هرگز ما را نبیند و ما هرگز نشناسیمش اما عشقمان را برایش ارسال کنیم. کاش می شد بخشش ما نه بخاطر تشکر اون فرد نه بخاطر لطف و رحمت بیشتر خدا باشد، فقط بخاطر اینکه عشقمون رو به کل کائنات و مخلوقات خدا ارسال کنیم. بخاطر رضایت یک فرد دیگر یک جزء دیگر ازکل این نظام. کاش می شد که خدا لطف کند و قلبمان را به روی عشق به موجودات دیگر بگشاید.

امروز به این فکر می کنم که من جزئی از یک کل عاشقانه هستم دوست دارم که بتوانم تاثیری در ایجاد حس رضایت و رفاه و امنیت جزئی دیگر باشم . این را بسیار دوست دارم.

پ.ن.: خیلی در هم و برهم نوشتم چون وسط این نوشته چهار بار مدیر عاملم صدایم کرد واحظار به اتاقشان! یک تلفن خارجی جواب فرمودیم و مجبور به ارسال یک ایمیل هم شدیم. ببخشید. می شد که بهتر شود.  

نویسنده : : ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

قهرمان کودکی من ، کجایی؟

من از بچگی عاشقت بودم . خودم که یادم نیست ولی از وقتی که یک جنین بودم تو کنار ما زندگی می کردی . اولین خاطراتم از تو زمانیست که سه چهار سالم بود.وقتی که سرباز بودی و میدانستم آن لباس را که می پوشی می روی و تا روزهایی که نمی دانستم چند تاست ولی خیلی طولانی بود بر نمی گردی و این غصه کودکی من بود. باور می کنی که خیلی دوستت داشتم؟ باور می کنی که هنوز بعضی هنرپیشه ها که شبیه تو هستند را دوست دارم بی دلیل؟ باور می کنی وقتی که مادر شوهرم می گوید که پسر کوچکم شبیه توست خوشحال می شوم؟ لعنت بر این ریشه ها!

 وقتی تب می کردم در کابوسها و هذیان گوییهام تنها صحنه آزار دهنده این بودکه عده ای سوار بر اسب و شمشیر به دست وارد خانه مان می شدند و می خواستندکه باتو بجنگند و در کابوسهای من تو همیشه به باریکی یک مو بودی و قطعا بازنده می شدی من جیغ می زدم و بیدار می شدم هنوز در بیداری تو را در شعله های آتش می دیدم که مثل مو می سوزی ...  در آن اتاق کوچک قدیمی یادت هست کجا را می گویم؟ همان که پلاکش 100 بود! بعد پدر هوشیارم می کرد مرا در آغوش می گرفت پدر نوازشم می کرد و آرامم می کرد خود را نشسته روی زانونش می دیدم که میگفت چیزی نیست من اینجا هستم ! حیف حیف که دیگر نیست که بگوید هیچی نیست من اینجا هستم حیف که دیگر نیست. آه که هنوز گرمی دستان پر موی و مهربانش را روی پوست صورتم حس می کنم.

در خانه ما زندگی می کردی درس خواندی سربازی رفتی و ازدواج کردی ، مادر از تو حمایت کرد و پدر برایت پدری اگر نکرد برادری که کرد، نکرد؟ همان که تو شاگردش شدی بعد از سربازی و کم کم اوستای کار و بعد تر ها هم خودت مستقل شدی وحالا هم همان حرفه را ادامه می دهی و از  عنایت خدا و تلاش خودت و لطف پدر حالا همه چیز داری ! وچه خوب است که موفقی.

انگار که زندگی تو با زندگی ما و پدر به نوعی گره خورد. داستان عجیبی است. وقتی پدر ازدواج کرد تو به همراه همسرش وارد خانه اش شدی او حمایت کرد. درس خواندی. راه و رسم کار را به تو آموخت همیشه دوستت داشت یادت می آید؟ برقعی را می گویم! چقدر سر به سر هم می گذاشتید. همیشه دوست بودید انقدردوستت داشت که در آن قضیه کذایی هم بهت از گل بالاتر نگفت! انگار که تو هم برایش فرزندی بودی و گذاشت که فشاری که بر من می آید برتو نیاید . تو را مقصر ماجرا ندانست که البته هم نبودی ولی می توانستی که نقش بهتری ایفا کنی، می توانستی نه ؟ هر چند که کنار کشیدنت مرا قوی تر کرد و راضیم که نبودی لوسم کنی مثل وقتی که همه میگفتند که چرا چپ دستم و تو هی لوسم می کردی که نگران نباش تو باهوشی!  

وقتی چهار ساله بودم از کابوس مردن تو از تب می پریدم تنها دغدغه تب های من آن کابوسهای لعنتی بود . وقتی بزرگتر شدم چند سالی بعد کابوسهایم واقعی شد اما در آن تو نمی سوختی کشته نمی شدی خودم بودم که می سوختم . ولی آن روزها یادم هست که خودت را کنار کشیدی پشت همسرت پنهان شدی  و کم کم شروع کردی برای راحتی وجدان خودت هی به من وصله هایی چسباندی. عیبی ندارد دلم گرفته نیست از آن روزها. باور کن دلم گرفته نیست. لعنت بر این ریشه!

بعدتر ها در یک روز از روزهای آبان پدر در آغوش تو جان داد! عجیب نیست این؟ تو را صدا کرد نه ؟ شاید می خواست تو را متوجه چیزی کند نه؟ او رفت  به سادگی در یک دم.

در این چهار سال هوا که این طور می شود یاد آن روز می افتم و بعد هم یاد تو ! یاد آن کابوسها! یاد همه ی بی مهری هایت! یاد این که یادت رفت  که روزهایی را در خانه ما گذراندی و برای بازماندگان حالا که پدر نیست می توانی نقشی داشته باشی. خودت می دانی که حرفم پول و حمایت مادی نیست . خودت میدانی . یاد این می افتم که در این چهار سال چهار بار هم در آن خانه را نکوبیدی. چهار ساعت را هم با دختری که قهرمانش بودی نگذراندی! این ریشه هایت کجایند؟ نکند که با قطع کردن درختان باغ جیران ریشه هارا هم اشتباهی قطع کرده باشی؟ نکند که ... بگذار نگویم بخاطر جیران نگویم که میدانم راضی نیست کسی از پسرش انتقاد کند حتی اگر پسرش به سادگی درخواستهای کمک نزدیکانش  را با زبانی نیش دار و با منت  رد کند ؟ نکند که ریشه هایت لای برگهای معطر نارنج باغ علی میرزا گم شده باشد؟ نکند که همه مهربانیت را در بیسیم جا گذاشته باشی؟ نکند که مهربانیت در روزهای کودکی من جامانده باشد؟

 نکند که  فراموش کردی همه روزهای مهربان کودکی را! اینها چقدر تلخ است خیلی تلخ. تنها اینجا می توانم برایت بنویسم. و کاش این چند نفر آشنا اینجا را نمی خواندند.

البته بی مهری هایت سریالیست برای خودش . نمی دانم تو را چه شد؟ نمی خواهم بگویم. نوشتنش سخت است برایم. کاش می شد که به خودت بگویم کاش می شد دوباره کودک شوم و سفار ش کنم که نکند وقتی بزرگ شدیم بی مهر شوی، نکند وقتی مادرت مرد دور سهم خودت از یک باغ بزرگ را یک دیوار خاکستری بلند بکشی و چند تا هم قفل به در و پنجره اش بزنی، کاش می شد انوقت ها که برایم قصه می خوندی بهت میگفتم که نکند وقتی بزرگ شدی قلبت را در کودکی ، در همان پلاک 100 جابگذاری، نکند مشکل خواهر کوچکت تو را به درد نیاورد، نکند همسر برقعی را فراموش کنی، نکند خانه مرا بلد نباشی، نکند فرزندان برقعی همان ها که شاهد بدنیا آمدنشان بودی را فراموش کنی، نکند .... کاش آن روزها وقتی دستم را گرفته بودی و به پارک ولیعهد بردی و عکس یادگاری گرفتی بهت می گفتم نکند این روزها را فراموش کنی ... حیف

حتی همین الان هم نمی توانم بگویم که کاش بیایی خانه ام و بهانه نیاوری برای نبودنت، کاش بدانی که این ریشه لعنتی را نمی توانم قطع کنم. کاش بدانی و به یاد آوری یک روز جمعه از ماه آبان چه اتفاقی افتاد برای برقعی ، کاش بدانی شاید فردا من یا تو نباشیم و این هم مهر در سینه مان دفن شود بی آنکه مجال ظهور  پیدا کند؟راستی تو با ریشه ات چه کردی ؟ با بوی آن روزها، با خانه جیران، با ایوان بزرگش، با همه خواهر ها، با خواهر زاده ها، با خاطرات، با بوی گوجه خورش؟ با نبود همه اینها چه می کنی؟ 

نویسنده : : ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آرزوی من مادر!

امروز روز اول مهر سال 88. اولین سالی که هر دو فرزندم به دبستان میروند . یکی به کلاس چهارم و دیگری اول، البته آرمین را دیروز راهی مدرسه کردیم و امروز روز دوم اوست.  

امروز برایشان دعا کردم ، وقتی که از زیر قران ردشان کردم از خدا خواستم که هر چه خود صلاح میداند شغل و کار و بارشان شود اما چیزی که یک مادر از تو میخواهد این است که در مسیر درست زندگی قرار گیرند و چنان طی طریق کنند که خود خدا راضی باشد. خواستم که مراحل کمالشان را به درستی بگذرانند. خواستم که انسانهای شریفی شوند. خواستم که هرگز فراموش نکنند که انسان آفریده شده اند و باید انسانی عمل کنند. حالا چه به قول پسرها فوتبالیست شوند چه فضانورد و چه خواننده. برای من مادر تنها سعادت ، آرامش ، تندرستی ، انصاف و شرافتشان مهم است. برای من دلهای مهربانشان همراه با اقتدارشان مهم است. برای من مهم است که یادشان باشد که اگر رشد میکنند و موفقند در قبالش مسئولند که دست دیگران را بگیرند. برای من مهم است که اتصالشان با منبع آفرینش برقرار باشد در آن صورت حتما موفق و کامیابند در هر شغل و سمتی که باشند.   

اما پسرها هر دو خوشحال و شاداب بودند از اینکه با هم به یک دبستان می روند. آرمین از اینکه سال دیگر این موقع می تواند همه نوشته های در خیابان را بخواند خوشحال است و آرین از این که برادر بزرگتر و حامی برادرش در مدرسه باشد خرسند و مغرور. خوشحالند که دیشب کلی هدیه از خاله شان گرفته اند که انگار برایشان حکم مادری دیگر است و به فکر همه نیازهایشان از دفترو جامدادی و مداد و .... بگیر تا کیف مدرسه که توسط شوهرش هدیه شد. پسرها معنی عشق پنهان شده در این هدایا را می فهمند. انگار که در کوله شان علاوه بر دفتر و کتابهای هدیه شده مهر و عشق را  هم حمل می کنند. دلیل این حس من دعایی است که پسر کوچکم هنگام خارج شدن از در کرد  و عجیب که در دعایش عشق به دیگران هم بود ، با همان زبان کودکانه اش دعا کرد که : خدایا ما با بقیه آدمای غریبه! همه پولدار تر بشن و عمرشون خیلی بشه! و دعای عجیب تر این که خدایا همه دشمن های امام حسین رو شفا بده!!!!! ( نمیدونم این از کجا اومده بود . بچه ام عارف شده واسه دوست و دشمن دعا می کنه)

و پدرشان که گویی دارد فرزندانش را به دروازه بهشت راهی می کند چشمانش برق می زند پسرهایش را می بوسد گاهی گداری برایشان شعرهای کودکانه می خواند دستهایشان را میگیرد و هی می بوسدشان، در حیاط مدرسه با غرور و افتخار به گل هایش نگاه می کند. چشمانش همچنان برق میزند و می خندد. چقدر پر شور است این پدر! امیدوارم همیشه با افتخار در کنار فرزندانش باشد و دستشان را در مسیر پر پیچ و خم زندگی بگیرد. امیدوارم که همیشه باشد.

خداوند را به خاطر همه مهربانی ها و لطف هایش، بخاطر همه آرامشی که عطایمان می کند، به خاطر همه نعماتش سپاسگزارم .

نویسنده : : ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

عجیب ملتی هستیم ما!

زمان : پنجشنبه 21 خرداد 1388

مکان : میدان هروی

زن چادر سیاه با خشم و نفرت درحالیکه عکس مهرورز خان را در آغوش گرفته خطاب به من ومادر م می گوید: شنبه سیاه می پوشید!!! مادرم هنوز با این ادبیات مهرورزی خیلی آشنا نیست با تعجب نگاهم میکند  که یعنی چی؟ با لبخند می گویمش : منظورش اینه که کاندیدای شما رئیس جمهور نمی شه و مادر می گوید خدا عاقبتمان را خیر کند.

گویا او بیشتر از ما که ادعای دانستن داریم می داند. گویا او نشانه های نفرت و خشم و آتش خوابیده در زیر خاکستر را زودتر دریافته است.

بعدتر

نفرت دیدیم ، دروغ دیدیم، خون بر خیابان دیدیم ، آخرین نگاهها را دیدیم، چشمهایی گریزان دیدیم، شکن .جه و تجا.وز دیدیم، اعترافات را دیدیم  و آخرش رای اعت.ماد نما.ینده های ملت را به کا.بینه هم دیدیم. عجیب ملتی هستیم ما!

به اندازه یک تاریخ صد ساله حادثه دیدیم و به قول آن خانم مهرجو و مهر ورز سیاه هم پوشیدیم.

حالا خودمان یک تاریخیم . عجیب ملتی هستیم ما!

.......

حالا فهمیده ام که باید دلخوشی های کوچک زندگی ام را سفت بچسبم. بی خیال سیاه پوشی های دیروز و دلواپسی های فردا باشم. عجیب ملتی هستیم ما!

 

گوش میدهم به نوایش شما هم گوش کنید که به اندازه ربنا ی به یاد ماندنی اش زیباست: ( آدرسش را پایین تر گذاشته ام)

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

تفنگ در دست تو یعنی ،زبان آتش و آهن 

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل

دلی لبریز از مهر تو ای با دوستی دشمن

..... زبان آتش و آهن،  زبان خشم و خونریزی است ، زبان قهر چنگیزیست!!

تو از آیین انسانی چه می دانی اگر جان را خدا داده است چرا باید تو بستانی؟ 

چرا باید که با یک لحظه  غفلت انی برادر را به خاک و خون بغلطانی ؟؟

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست

ولی حق را برادر جان به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست.

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار

اینم لینکش، گوش کنید: زبان آتش

نویسنده : : ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

جنگجوی صلحجوی درونم!

گفته ام که این شبها مشغول خواندن جنگجوی صلحجو از "دن میلمن" هستم. به پیشنهاد دوستی در وبلاگی این کتاب روخریدم. نزدیک به انتهای کتابم. کتابی است به راستی خواندنی که ارزش زمان گذاشتن را دارد. حسن خواندن این کتاب این بودکه امروز در اوج عصبانیت در محیط کارم درکمال آرامش! می خندیدم و مخاطبم را مورد محبت قرار دادم که حیرت را در چهره ناظران دیدم و رضایت مدیرمان را از برخوردم.

 اگر تنها همین یک دستاورد را داشته باشد این کتاب ، برایم کافی است. امتحان کنید. می ارزد.

انگار که جنگجویی در درونم باشد و در جستجوی صلح. انگار که می شود فریاد و دشنام را با مبدلی درونی تبدیل کرد به لبخند و آرامش در صدا و نگاه.

 انگار که می شود کینه و دلخوری را با همان مبدل تبدیل کرد به دلسوزی و رحم.

انگار که می شود بدون تحقیر یا خشم به دروغ های دیگران گوش داد و فکر کرد که چه عاملی مجبورش می کند که این خزعبلات را سر هم کند!

 انگارکه می شود لرزش لبهای مخاطب دروغگو و صورت رنگ پریده اش را ببینی که مدام می بافد و می بافد و تو به آرامی لبخند بزنی و حقایق را بی تفاوت به اینکه باور کند یا نکند بگویی و بگذری.

انگار که زمانم در این شبها به هدر نرفت. ممنون از دستهای پنهانی که  هدایتم کرد به سمت این کتاب . دوستی که در وبلاگش معرفی کرد و خودم که خریدمش و هدیه اش کردم به همسرم و قبل از آن که او بخواندش خودم بلعیدمش.نیشخند 

نویسنده : : ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خود جدیدم!

صفحه سفید روب رویم آماده است که بنویسم . کرسر چشمک می زند. می خواهم بنویسم. اما نمی دانم از چه و در کدام زمینه.

از شیرین کاری های پسرها یم بنویسم و از دنیای شیرین آنها که شیرین ترین لحظه های این روزهایم را می سازند؟

 از محیط کارم و مشتریانم و پیشرفت نسبی و مشتریان جدیدی که داشته ام این روزهاو هفته ها ؟ که البته آن هم شیرین است .

 از گفتگوی صمیمانه ! ی دیشب با مادر همسرم و انواع گله گذاری های بی دلیل و بادلیل ؟ که البته آن هم شیرین است از بس که خنده دار بود این بهانه جویی ها!

از سکنا گرفتن در خانه جدیدمان با دکوراسیون جدید، اولین خانه ای که بعد از ده سال زندگی مشترک خریده ایم و  اینقدر دوستش داریم ؟

از همسرم که اینقدر با ذوق وشوق به این خانه و خواسته های ما می رسد و با هر تایید من چشمانش برق می زند؟

 از گلدانهایی که با ذوق خریدم و دوستشان دارم حسابی . از پیچ امین الدوله ای که در تراس به گل نشسته و عطرش صبح های مرا می سازد؟

 از سبزی خوردن هایی که در تراس کوچک خانه مان در گلدانهایی زیبا کاشته ام و به بار نشسته است؟

از حال و هوای ماه رمضان ، ار حال و هوای دم افطار ، از حال و هوایی که دوستش دارم ؟

 از کتاب جنگجوی صلحجو که خواندنش هر شب مثل آرام بخشی است که به آرامی مرابه فکر وا می دارد و می خواباند؟

یا از شیرینی های کوچک دیگر در زندگیم . از کدام؟ برایند اتفاقات زندگیم شیرین است

اما نمی دانم این زهر تلخ ته دلم از چیست؟ چرا شادی های فردی ام مرا به لذت نمی رساند؟ این تلخی از کجاست؟ شاید که به بلوغ رسیده ام  به دنبال شادی گروهی هستم. 

من این طور نبوده ام هرگز .   هرگز شادی فردی ام  این قدر در گرو برنده شدن یک رنگ نبوده . هرگز خوشی های فردی ام اینقدر رنگ نباخته بودند. هرکز این قدر سبز نبوده دلم. دلم شادی می خواهد از آن نوع خیابانی اش.

نویسنده : : ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

شکست سکوت از ترس !

کمتر  از سی ثانیه است که آخرین کامنت پست قبلی رو خوندم. خدائیش تا حالا از کسی این جوری حساب نبرده بودم. درسته خیلی وقته که ننوشتم و راستش نوشتنم هم نمی آد. ولی همین طور که میدونید به هر حال تهدید و ترس همیشه عمل می کنه دیر و زود داره و سوخت و سوز نداره. گفتم قبل از این که کار به شکنجه و اعتراف و اینا برسه خودم مثل آدم حسابی بیام دو خط بنویسم.

روزهایی که گذشت یه لایه دیگه از وجودم رو شناختم. این که من واقعا آدم ترسویی هستم. راستش فقط دو دفعه تو اعتراضات شرکت کردم که دومیش همین مراسم بهارستان بود. دفعه اول نمی دونستم که اینا چه کارایی از دستشون بر میاد ولی تو بهارستان دیگه خیلی چیزا رو شده بود. اولش خیلی ترسیدم. تو مترو با یه خانم میانسال همراه شدم. همه اعتراضات رو شرکت کرده بود. به نظرم خیلی شجاع بود. وقتی بهارستان رو طواف می کردیم بین برادران امنیتی مون ، بهشون هی تیکه می نداخت. ولی راستش من واقعا پاهام میلرزید. البته اولاش بعد از دو ساعت جرات کردم با نفرت تو چشاشون نگاه کنم و خیره بمونم. از رفتنم خیلی خوشحال بودم. اون روز فکر کردم خیلی از ترسم ریخت.

بعد هی خودم رو گذاشتم جای اینا که شکنجه شدن و مابقی داستان .... فکر کنم من همون لحظه اول اعتراف می کردم بس که ماشالله شجاعم .

مثل همین الان. که فقط با یه تهدید سریع اومدم اینجا و یه چند خطی بلغور کردم.

ولی خب ممنونم دوست عزیز. شاید که این سکوت باید اینجوری شکسته می شد.

 

نویسنده : : ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم